
![]()
شکسته تقدیر و شکسته تدبیر و شکسته تصویرم
بغل بغل بغضم ,نفس نفس مرگم ,ولی نمیمیرم
در این شب بی سر , شبِ خودآشوبی بخواب در بغلم
بخواب و باور کن که هیچ کس جز تــhearts;ــو نکرده تعبیرم
مرا ببر از خود, مرا ببر با خود, مرا ببر تا خود
کسی نمیداند, تــhearts;ــو هم نمیدانی, چقدر دلگیرم
نه بخت یارم شد نه عشق هم رختم, نه شعر همسخنم
ولی اگر باشی تمام دنیا را به سُخره میگیرم
رسالتم شعر و به دوستت دارم, به عشق معتقدم
به شرع بی شرمان, به حکم سفسطه در مظان تکفیرم
جهانِ بعد از تــhearts;ــو , ستیزِ زخم زبان, چه میکند با من
شکسته تصویر و شکسته تدبیر و شکسته تقدیرم

کــاش در دل تنــهای تنــت
غم عشق مرا باز نهان میکردی
سر سجـده به دعا نالـه کنان
نام من را به خطا می خواندی
به غم رفتن من از پس تــhearts;ــو
در دلـت آه جفـا می کـردی
تــhearts;ــو که در بازی چشمان تنم
قسـم و عشـق وفـا میخوانـدی
زیـر بـار غـم عشـقِ دلِ من
به چه داغ جگـرم می کردی
در نگاهت به یقین می دیدم
که مرا مرغ سحر می خواندی

دوستت دارم
مهربونم
![]()

برچسب:
نویسنده: پویان فدایی